تقدیم به همسرم
نمی دونم از کجا شروع کنم و چی بگم...
عشق من.وقتی می بینم هر شب با چشمان کوچک شده و خسته میای خونه وبا صبرو بردباریت قبول کردی تا چند وقت اینجا بمونیم،نمی دونم باید چی کار کنم.کاش این قدر تلاش نمی کردی.می دونم اهداف بزرگی داری و واسه منم همین رو می خوای اما سلامتیت چی؟تحمل دوریت سخته.نبودت آزاردهندست اما بهت قول دام صبور باشم.قول دادم همراهیت کنم.می دونم بودن در کنار بچه ها و من آرزوته ولی بند بند وجودم پاره می شه وقتی از این آرزوت به خاطر ما دست کشیدی.وقتی امروز بهم گفتی "سلامتیت واجبتره.اول استراحت کن بعد به کارا برس.از دیگران کمک بخواه تتا استراحت کنی"وقتی نگرانیتو دیدم و پرسیدم پس تو چی؟جوابت داغونم کرد."من فرق می کنم،مجبورم."ن دلیل اجبارت رو می دونم.کاش دیگران هم می دونستن و با حرفها آزارت نمی دادند.البته تو این بلند نظری که این حرفها رو هم مثبت تلقی می کنی.دوست دارم.با تمام وجودم در کنارتم.سنگر خونت می شم و محلی برای آسایشت.همیشه گفتم جونم اول به تو بستس بعد بچه ها.شاد و سلامت باش.



تقدیم به همسرم
